تبليغاتX
... آزادی، رویایی آزادی


















... آزادی، رویایی آزادی

نامش مهم نبود. سنش هم خیلی مهم نبود. سطح تحصیلاتش هم اهمیتی نداشت. ظاهرش که اصلن، هرچند خیلی جذاب بود و مغرور!
از روز اولی که دیدمش خوشم نیامد. شخصیتش برایم باارزش نبود. نه به خاطر سیگار کشیدن‌های وحشتناک یا دوستان عجیب و غریبش. قضیه خیلی ساده بود و من از او خوشم نمی‌آمد و همین کافی بود که خیلی رسمی رفتار کنم و گاهی اخم‌هایم قاطی شود و چپ چپ نگاهش کنم. قرار بود مدتی کنار هم کار کنیم. بعد از چند وقت یک روز که اصلن هم سر حال نبود، آمد کنارم نشست و گفت: "فردا کمی دیرتر می‌آیم."


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت0:29توسط Freedman | |