تبليغاتX
... آزادی، رویایی آزادی


















... آزادی، رویایی آزادی

نمی‌دانم زمان زود می‌گذرد یا ما زود فراموش می‌کنیم؟ داشتم قاب عکسی که دست مامان بود را نگاه می‌کردم و اشک‌های جفتمان بود که هی قل می‌خورد روی شیشه‌ی قاب و هی قل می‌خورد و باز یکی دیگر...
بابا بزرگیم رفت! قصه‌گوی تمام کودکی‌هایمان رفت. بزرگ مرد صبور لحظات درد رفت. پیرمرد مهربان لبخند و عشق رفت و من بعد از 21 روز هنوز هم انگار منتظر معجزه‌ام یا نمی‌دانم شاید نبودنت را پذیرفته‌ام و به روی خودم نمی‌آورم. نمی‌دانم آن‌جا چه‌کار می‌کنی و روزهایت چطور است؟ اما این‌جا جایت حسابی خالی است. بابابزرگی می‌گویند خاک سرد است. نمی‌دانم خاک آراممان کرد یا اطمینان از جای خوبی که آن‌جا فرشته‌ها برایت آماده کرده‌اند؟! مهم نیست که من به کدام یک از این‌ها اعتقاد دارم اما الان دلم می‌خواهد در بهشت تصورت کنم. مثل آن‌ها که در فیلم‌ها‌ی ماه رمضان نشان می‌دهند. با لباسی سفید و نورانی... بابابزرگیم خودش یک بهشت بود!

ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت0:3توسط Freedman | |




مشیا یک سال از اون روزی که پشت تلفن بهم گفتی : "دیدی قیصر رفت؟!" گذشت...
این شعر رو یادته؟‌

رفتار من عادی است



ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت16:26توسط Freedman | |


با توجه به بی نام و نشان بودن نامه‌ات و چون دقیقا حتی مطمئن نیستم خانم باشی که این نامه را نگاشته پس مادر خطابت نمی‌کنم!‌ شاید بتوانم دوست خطابت کنم!‌
دوست من سلام!‌
برای گلشیفته نامه نوشته‌ای و خواندم نامه را. نمی‌‌دانم دختر داری یا نه و این‌که مادر چند فرزند هستی؟‌ اما خواستم من هم از جایگاه یک دختر حرف‌هایی بزنم. برای گلشیفته انگار نگران بودید؟ اوه ! خوب پس مطمئن شدم که دختر نداری حداقل! وگرنه با دختر داری و شرایطتش در ایران آشنا بودی و اینقدر نگران گلشیفته نبودی. دوست من!‌ از گلشیفته پرسیدی می‌دانی هالیوود کجاست؟ و حالا من از شما می‌پرسم می‌دانی ایران کجاست؟
تا حالا اسامی لیلا یا صغری و هزاران نام که برای من و تو ناآشناست را شنیده‌ای؟ همان‌ها که در کودکی فروخته‌شدند و هنوز هم در حال فروشند!‌ شنیده‌ای از دخترکان فراری شهر من؟ شنیده‌ای از کتک‌هایی که مردانی امثال همسر تو که همان پدر فرزندان توست نثار روح لطیفشان کرده‌اند؟ شنیده‌ای و دیده‌ای دخترکانی را که در خیابان شیشه تمیز می‌کنند و به رانندگان خدمت می‌کنند و شب‌ها بستر مردان سرزمینمان را غرق نور و روشنیِ عفت و پاکی وجود خود می‌کنند؟ شنیده‌ای دوست من؟
یا نه؟ واقعن بهتر بود گلشیفته به جای رفتن می‌ماند و در سریال‌های ایرانی بازی می‌کرد؟ یا به دنبال شوهر می‌گشت، یا در حال التماس به شوهرش بود که زن دومش را رها کند، یا پله‌های دادگاه را برای طلاق به دلیل شکاک بودن همسرش بالا و پایین می‌رفت؟ خوب بود نه؟ مگر احمق است برود جایی که با او مثل انسان رفتار می‌شود؟ به حرف شما گوش کند و بماند همین‌جا و تو سری بخورد!
گلشیفته این‌جا هم حساب بانکی با رقم‌های نجومی داشت و زندگی مرفه که خیلی‌هامان در خواب هم نمی‌دیدم. اما به راستی گلشیفته برای چه رفت؟ پول؟ شهرت؟ یا نه؟! آزادی؟!
جور دیگری هم می‌توان این ورق را برگرداند و خواندمان آن را با تفکری دیگر پیش برد!‌ دوست من! منم دختری از میلیون‌ها دختر پاک سرزمین پاکمان!‌ منم که نه در کوچه و خیابان امنیت روانی و حتی جانی دارم و نه حتی خیلی‌ها بدتر از من در خانه، آن کانون گرمی که تو نگران فروپاشی‌اش هستی! در غرب نیستی و ندیدی و حق هم نداری اینگونه خانواده را در غرب زیر سوال ببری. چیزی که در کشور خود از آن محرومیم!
دوست من!‌ فتواهای متفاوت را از مراجع و برگزیدگان دینی شنیده‌ای تا به حال؟ آخرینش که برای من هم جالب بود این بود که یکی از آقایان!! به این‌که چرا پرچم‌دار کاروان ورزشی ایران در المپیک 2008 پکن یک خانم است اعتراض کرده بودند و آن را مغایر با شان دین دانستند! باز هم بگویم برایت؟ قطعا نه تو حوصله داری و نه من حضور ذهن برای مطرح کردن این همه درد!‌
اگر یک دخترِ هنرپیشه‌ی عاقل در ایران بود گلشیفته بود که رفت!‌ من به شخصه خودم که هیچ تمام دوستانم را هم تشویق به رفتن می‌کنم که این سیاه‌چاله ماندن ندارد!
دخترکان سرزمین من مجبورند سیاه بپوشند، سیاه زندگی کنند و سیاه فکر کنند... درست مثل چشمان گلشیفته!!

بدرود دوست من!

+نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت22:46توسط Freedman | |