تبليغاتX
برای روزهای تنهایی











































برای روزهای تنهایی

باز هم عواطف و احساسات عجیب و توام مرا به اینجا کشاند. به خانه ی خوبم. این روزها پر بودند از خوبی. از شادی. این روزها خوب بودند. این روزها ما بودیم عشق بود صفا بود. غم بود اما کم بود! و این روزها مدت هاست که منتظر آمدن عاطفه هستم. و می گویند 11 خرداد می آید. سرمست می شوم از احساس بودنش. از دوباره گرفتن دستانش. بغضم می گیرد. واااااااای چه لذتی دارد دوباره نشستن و حرف زدن با تو.

اما غم هم بود. یک بابای مهربان فوت کرد. شوهر خاله ام فوت کرد. مرد بسیار دوست داشتنی بود. دو کودک کوچک هم داشت! هر چند نمی فهمند اما خوب نبودن پدر بدجور احساس می شود گاهی وقت ها! اما غریب رفت. خیلی غریبانه رفت. دلم می سوزد عمیقن. و بغضم هی می آید و هی می گویند عمرش را کرده بود! نمی دانم ملاک این تعیین میزان عمر چیست اما می دانم هزارتا نگرانی در این دنیا داشت. دلم برایش تنگ می شود و نبودش در خانه شان احساس می شود شدید. و فاطمه هی می گوید : "بابام گفت مُردم، قسط قسط قسط... " و تمام. و این آخرین خاطره ی فاطمه از پدرش بود... می دانم نگران خیلی چیزها بود. اما قلب است دیگر. یک لحظه می ایستد و تمام...

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 1:23 توسط Freedman|

خالی نمی شود این بغض لعنتی. هر کاری میکنم خالی نمی شود.

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 22:28 توسط Freedman|

سلام

امروز من به اینجا پناهنده شده ام. من امروز به اینجا امدم تا بنویسم. از دردهایم. از غم هایم. از آدم هایی که نزدیکند. خیلی نزدیک اما راحت می شکنندت. و نیاید روزی که آدم از نزدیک ترینش بخورد! دلم داشت منفجر می شد اینقدر که حرفهایم را نگه داشتم. آدم به چه کسی بگوید؟ دردش را به که بگوید؟ دستش را به که بدهد؟

اینجا اما بود. یکدفعه یادم افتاد اینجا همیشه شنونده خوبی بوده. پس پناهنده شدم. وقتی در نهایت کم لطفی به بدترین چیزها متهم شوی و اجازه ندهند حرفت را بزنی. واای جقدر خوب که اینجا هست. می توان اینجا نوشت. چقدر خوشحالم. 

همیشه فکر میکنم چرا ما آدم ها، عین آدم، نمی توانیم بنشینیم و حرفمان را بزنیم؟ مگر آدم بزرگ نیستیم؟ مگر حرف زدن بلد نیستیم؟ مگر شعور و درک نداریم؟ پس چرا نمی توانیم بنشینیم و درست حرفمان را بزنیم؟ چرا مثل آدمهای ماقبل تاریخ تلاش میکنیم با انواع اصوات بلند و موج دار منظورمان را به طرف برسانیم. کار سختی نیست.

گاهی باید از خواسته هایت بگذری. برخلاف میلت به حداقل ها رضایت دهی. اما میدانی حق تو نیست. سهم تو نیست. خواسته ات نیست. اما چاره چیست؟ غرورت مهم تر است یا خواسته هایت؟


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 21:4 توسط Freedman|

«مأیوس نباش»؟ ــ
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم

گُر گرفتم.

شاملو

مدت ها بود ننوشته بودم. مدت ها بود حتی به اینجا سر هم نزده بودم. دوباره می نویسم. دوباره تکرار می شوم. تکراری جدید و دوباره.

نوشته شده در جمعه 10 تیر1390ساعت 13:14 توسط Freedman|

دلم تنگ شده برای عاطفه.

دلم برای کوه تنگ شده.

برای طی کردم بلوار قائم با زینب.

برای پست گذاشتن توی پناهی ها.

برای حرافی های شبانه با علی.

برای هر شب هر شب بحث کردن سر موضوعات مختلف با سهراب.

دلم برای دیسکو زمانه شنیدن تنگ شده حتی.

دلم برای انجمن شعر کذایی فرهنگسرای کومش خیلی تنگ شده.

دلم برای دیدن مصطفی که گاهی زیر چشمی نگام میکرد و اشعار کاردستی بعضی ها رو مسخره میکرد.

هی

علی..؟ فامیلت یادم نیست. تویی که توی انجمن شعر پست مدرن میگفتی و میخوندی.

دلم برای زمبه تنگ شده.

دلم برای مجموعه ی رنگین کمان - فهیمه - حسن - نعیمه - تنگ شده.

دلم برای دعواها با فواد تنگ شده. برای سلکت کردن اهنگ برای برنامش.

وحیده حالت خوبه؟ دلم برای قدم زدم تو بوستان سروناز با تو تنگ شده.

دلم برای اون درخت بید مجنون وسط میدون شهمیرزاد هم خیلی تنگ شده.

دلم برای پیراشکی های داغ بلوار ولی عصر تنگ شده که با عاطفه همیشه پخش بودیم اونجا.

دلم برای مشیا تنگ شده.

مستانه - مهسا - اشکان - مریم... پناهی ها دلم براتون تنگ شده.

دلم برای اون دوران خوب تنگ شده. حتی برای استرس هاش.

چقدر اون روزا خوب بود برام. درسته الان خیلی خوبه و خوبم. اما نوستالژی همیشه شیرین تر...

آخیش... مزه ی گیلاس میده وقتی که گاز میزنی و آبش میچکه روی لبت. خیلی دلم تنگ شده بود. (:

نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389ساعت 9:38 توسط Freedman|




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت